{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁴⁸

مامانم و مارتین ظاهر شد...
مامانم خیلی خشگل شده بود
با دیدنش توی اون لباس اشکم گرفت...
اشک شوق...
و اون یه لبخند از ته قلب روی لبش بود
مامانم دستی به همه تکون داد و حالا میخواستن خطبه عقد رو بخونن
*خانم لارا آیا جناب مارتین رو به همسری خود میپذیرید؟
(با تمام وجود بله!
*و شما جناب مارتین خانم لارا رو به همسری میپذیرید؟
% تا آخر عمرم بله!

و حالا شاهد اولین بوسشون به عنوان همسر هم بودم
چند قطره اشک شوقی ریختم
واقعا براشون خوشحال بودم

ویو یک ساعت بعد:
مامانم به سمتم اومد و گفت:
(رایا خانم از گندی که تو کوک زدین خبر دارمااااا
-شرمنده روی خوشگلتتت

باهم کلی خندیدم و اونم رفت پیش بقیه مهمونا
توی مهمونی چند باری یونگی به سمتم اومد و سریع خودمو مشغول نشون دادم و از دستش در رفتم
ولی الان باز داشت به سمتم میومد
زیر لب گفت:
-چه گیری‌ایههه

دیگه راه فراری نداشتم و مجبور شدم تحمل کنم
*سلام رایا خانم
-سلام(کمی سرد)
*باید خیلی خوشحال باشین
-البته مگه میشه نباشم

همش چرت و پرت میگفت و منم سرسری جواب میدادم
زیر لب آروم گفتم:
-چقدر زر میزنه
*چیزی گفتین؟
-نه ادامه بدین


که دیدم سوهی داره سمتم میاد
ایول بهترین فرصت برای در رفتن از دست این اوسکل
سریع رفتم سمت سوهی و گفتم:
-سلام بانو خشگللل
*شما که جذاب ترییییی
-افتخار رقص میدین؟
*البته

دستای کوچولوش رو گرفتم و با هم میرقصیدیم
هر چند اختلاف قدیمون زیاد بود ولی بازم حال میداد
-مادماذل میتونم یه سوال بپرسم؟
*البته بانوی مننن
-شما چیکاره‌ی کوک هستین؟
*در واقع من نوه عموش هستم
-آها مرسی

بعد با یه نیشخند گفت:ب
*از کی تاحالا شد کوکی؟
-هیچی بابااا
*آره حتماااا


وایییی
چرا این بچه اینقدر میفهمههههه
مگه این بچه چند سالشههه


بعد از کلی رقصیدن باهاش یه گوشه وایسادم و سوهی با بقیه بچه کوچولوها رفت بازی کنه
همینجور به یه ستون تکیه داده بودم که کوک سمتم اومد
خیلی نزدیک بهم اما کنارم به ستون تکیه داد
جوری که نفسای گرمش رو پشت گوشم احساس میکردم
بعد آروم لب زد:
+امشب خیلی مرکز توجه بودی!
-چطور؟
+شبیه عروس شده بودی
-چطورررر مگههه؟

بعدش از ستون جدا شد و کمی روبروم اومد و گفت:
+چه اوسکلی هستیاا

خواستم جوابشو بدم که سرشو کمی نزدیکم کرد و آرومتر گفت:
+از بس خوشگل بودی شبیه عروس بودی


صورتم گر گرفت و سرخ شد
-چ..چی می..میگی؟
مامانم قشنگ مرکز بود


این بار دوباره به ستون تکیه داد و خیلی ریلکس گفت:
+ولی برای من تو مرکز بودی
......



#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۳)

____[The Forbidden Crossing]____

حمایت؟@lara.roman

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

فیک کوک : بزرگ‌ترین مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط